براي فرشته كوچكم
شمردن بلدم از خیلی سال پیش.....اما این روزها... شمردن بلدم از خیلی سال پیش.....اما این روزها گم می کنم لحظه ها و ساعتها را.......تقویم کوچک روی میز را صد بار بیشتر از قبل ورق می زنم...مدام می نشینم و می شمارم روزهای با تو بودن را....هفته ها حالا برایم معنای دیگری دارد هم برای من و هم برای آنهایی که بعد از احوالپرسی می پرسند الان هفته چندمی؟؟؟ و این یعنی چند هفته مانده تا به تو رسیدن. مدتهاست که دیگر یک نفر نیستم.شده ام دو نفر، دو قلب که به فاصله کمی می تپند و تجربه می کنند روزهای با هم بودن را... فرشته نازم وقتي قشنگترین صدای زندگی را به گوشم رساندي-صدای تپش قلبت که وجودم را غرق شادی کرد و اشکهایم را سراز...









