فرنام جان همه كس مامان و باباييفرنام جان همه كس مامان و بابايي، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

کوچیک خان

حرفای دل مامان ،در روزهای آخر با هم بودن ...

  روزهای آخریست که در وجود من نفس میکشی...   دلم برای این روزها تنگ میشود ،برای یکی بودنمان ... دلم برای روزهای هم نفس بودنمان تنگ میشود ،روزهای با هم اینگونه بودن ... دلم برای روزهای سخت و شیرین انتظار تنگ میشود ،روزهای بی قراری برای دیدنت ... دلم برای قلب کوچکی که در دلم میتپد تنگ میشود،دلم برای شیطنت های کودک درونم تنگ میشود ... دیگر چیزی نمانده ...دیگر چیزی نمانده تا با آمدنت مرا واژه ی شور انگیز مادر بنامند ... نفسم برایت ،زندگیم به پایت ،وجودم فدایت پسركم  سلام  روزهاي آخر براي باهم بودنمان آغاز شده . نمي دانم چندروز ديگر مهمان خانه ي كوچكي كه در من داري هستي ولي مي د...
13 مرداد 1391

شمارش معکوس .....

روزها و روزها میگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزدیک تر حس میکنم... روزها و روزها میگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزدیک تر حس میکنم... پسر نازنین من ، نمیدانم چه حسی درونم جریان دارد که گاه بیقراره دیدنت میشوم و گاه دلتنگ تکان هایت. لحظه ای دلم میخواهد نرمی تنت را با صورتم حس کنم و لحظه ای دیگر دلم میخواهد تا ابد در درونم و با من باشی. گاه دلم هوای بوی تنت را میکند و گاه بی تاب سکسکه ها و ضربان هایت. چه میتوان کرد؟.........رسم غریبی است..........تا عادت میکنیم زود دیر میشود! تازه به وجودت عادت کرده ام ، به تکانهای منظمت ، به عکس العمل های آشکار و هشیارانه ات. هیچ میدانستی در این 9 ماه شیرین ، به عشق تو نفس کشیده ام؟... ...
11 مرداد 1391

فرشته كوچولوي ما

فرشته كوچولوي ما هر روز آدماي زيادي به دنيا مي‌يان ... فكرش رو ب كن هر روز خدا اين همه فرشته رو از آسمون رحمتش براي ما مي‌فرسته ... يه حس قشنگ يه نور اميد ته دلم هست و خوشحالیم از اینکه فرشته آسموني ما هم تو راهه ... دردانه معصوم مادر هر روزي كه از داشتنت،لمس حضورت و هيجان بودنت مي گذرد پيش از پيش مهرت در تاروپود وجودم ريشه مي كند و عميق تر درك مي كنم نياورد روزي را كه خدا پدر و مادري را به نداشتن فرزندش بيازمايد. ديگر تمام وجودم شده ايي... با تو به خواب مي روم،رويا مي بينم و در تمام لحظات نيمه هوشيار و بيدار از لمس بودنت كيفور مي شوم. به گمانم همين ها يعني مادر شدن يعني تفاوت ا...
10 مرداد 1391

آخرین سونوی این دوران....

  خدا را هزاران بار شکر میگویم که دامنم از وجود گلی زیبا سبز است و خداوند مرا لایق نام مادر دانسته پسرم با امدن تو مادر بودن را فهمیدم ... بهشت را نمیخواهم که  حس مادرانه خود بهشت بی انتهایی ست ... نازنینم دست در دستانم بگذار ... و از هیاهوی این دنیا نترس که من ٬مادرت،تا نفس دارم کنارت هستم  و خدایی بالای سر ماست که همیشه مراقب و ناظر است. پسرم فرنام ؛ امروز به همراه بابایی رفتیم سونو ... آخرین سونوی این دوران ( خوب بودی مثل همیشه) . و این روزها ، روزهای آخر است که تو در منی ... باور کردنش سخت است پسرم . دلم تنگ می شود برای : تمام دردها ، ناراحتی ها و بی خوابی ها تمام بی...
9 مرداد 1391

اين روزهاي من...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ، به گرمای لحظاتی که تو را حس می کنم در وجودم، با تو گرم و پر هیجان هستم ای خورشید خاموش نشدنی زندگی مان.   روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ، به گرمای لحظاتی که تو را حس می کنم در وجودم، با تو گرم و پر هیجان هستم ای خورشید خاموش نشدنی زندگی ام. همچون یک رودخانه که آرام می گذرد روزهای زندگی تو در وجود من نیز آرام آرام می گذرد و به انتها نزدیک می شود نمی دانی که چه حس تلخ و دردناکی است این حس که قراراست تو از وجود من جدا شوي. ساعت های دونفره مان پر از لحظه های زندگیست، ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقی است. ای جان من، می دانم که همیشه برای من همینگونه پاک و معصوم خواهی ما...
8 مرداد 1391

دل نوشته ای برای پسرم!!!!!

تا امدنت روزی هزار بار روحم را میتکانم از هرچه غبار تنها به حرمت قدمهای کوچک تو....     فرشته معصوم کوچک که این روزها بزرگ‌تر شدنت خبر از دنیای جدیدی می‌دهد که قرار است تجربه کنیم ترنم  آمدنت برایم فقط مادر شدن را نیاورد، همه ارزشهای انسانی و همه آنچه آموخته بودم را فرا گرفت تو فقط یک کودک در دامان من نیستی تو گنجینه‌ای هستی که خداوند به امانت به ما سپرد و من و پدر هرآنچه باید برای درخشش تو انجام می‌دهیم اما می‌ترسم، می‌ترسم محبت‌هایم و احساساتم دری به رویت ببندد می‌ترسم آنقدر عاشقت باشم که ...
1 مرداد 1391

مادرانه...

عاقبت در يك روز از روزهاي دور كودك من پا به دنيا مي نهد آن زمان...   عاقبت در يك روز از روزهاي دور كودك من پا به دنيا مي نهد آن زمان بر من خداي مهربان نام شور انگيز مادر مي نهد. آن زمان طفل قشنگم بی‌خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم میشود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم میشود میفشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی‌ آغاز کن میگشاید نور چشمم دیدگان بوسه‌ ها از مهر بر رویش زنم  گویمش آهسته‌ ای طفل عزیز  ...
27 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کوچیک خان می باشد